سلطان محمد مطربي سمرقندي
523
تذكرة الشعراء ( فارسي )
نكند ! كسى دل در وفاى زال دارد * كه دايم آب در غربال دارد وفاى زن هواى نوبهار است * گهى روشن ، گهى چون ابر تار است اگر دل در وفاى زن نهد شوى * زنخدانش ببايد كند از موى « 1 » شيخ مصلح الدين سعدى شيرازى - عليه الرّحمه - در يكى از مصنّفات خود ، هم در اين معنا حكايتى آوردهاند كه ، امير المؤمنين على - كرّم اللّه وجهه - روزى بر لفظ مبارك خود راندند كه : عجب دارم از زنان و مكر ايشان ! گفتند : يا امير المؤمنين ! به چه موجب ؟ گفت : از حضرت رسالت - صلّى اللّه عليه و سلّم - شنيدم كه در روزگار عيسى - عليه السلام - مردى بود ، زنى صاحبجمالى داشت . روزى شوهر را گفت : مىترسم كه بعد از وفات من زن ديگر كنى و عهد و وفاى من ديگر ؛ مرد گفت : عهد كردم كه زن ديگر نكنم ، زن گفت : من نيز ، عهد كردم كه بعد از تو شوهر ديگر نكنم ، اتفاق چنان افتاد كه زن مرد و شوهر بر سر خاك وى مجاور شد و شب و روز فرياد مىكرد : سخت نادان مردكى باشد كه او * از وفات زن شود انديشهمند زال كهنه چون رود از جامه خواب * بسترت نو گردد و بالين بلند روزى عيسى - عليه السّلام - آنجا رسيد ، آن مرد درددل با وى بگفت ، عيسى - عليه السّلام - با وى گفت كه : دل از وى بردار كه از اهل دوزخ است ، مرد فرياد برآورد ، عيسى - عليه السّلام - گفت : اگر خواهى دعا كنم ، تا زنده شود ، مرد در قدم عيسى افتاد ، عيسى دعا كرد و زنده شد . چهرهاى ديد سياه و تاريك ، مرد چون او را بديد بترسيد ، گفت : زن من نيست ! عيسى - عليه السّلام - دعا كرد ، به همان صفت اصلى بازآمد ، مرد خوشدل شد . عيسى - عليه السّلام - گفت : اين زن تو را ، عمرى نمانده است و تو را چهل سال ديگر عمر هست ، مرد گفت : نيمهء عمر خود ، به دو بخشيدم ، زن قبول كرد ، دست همديگر گرفتند و روان شدند ، چون قدرى راه رفتند ، مرد را خواب آمد ، سر در كنار زن
--> ( 1 ) . جوامع الحكايات ، جزء دوم ، قسم سوم ، ص 703 - 708 .